تبلیغات



 مستند بسیار زیبای حجاب دختران آخرزمان

 اموزش گام به گام بستن شال و روسری

 مستند بسیار زیبای خود فروشی دختران

 

قیمت :2800 تومان

 

قیمت: 3300 تومان

 قیمت : 2600 تومان

ارایه شده در 2 سی دی + یک هدیه ارزنده جهت اطلاعات بیشتر در مورد مستند حجاب دختران آخرزمان کلیک نمایید

ارایه شده در 1 سی دی + یک هدیه ارزنده جهت اطلاعات بیشتر در مورد آموزش بستن شال و روسری کلیک نمایید

ارایه شده در 2 سی دی + یک هدیه ارزنده جهت اطلاعات بیشتر در مورد مستند خودفروشی دختران کلیک نمایید

 پکیج کامل جدیدترین ژورنال لباس و لوازم تزیینی

 آموزش جذاب و روان آرایشگری پیشرفته و نوین

 تمرینات ورزشی دوره بارداری

 

قیمت :6000تومان

 

قیمت: 3000 تومان

 آموزش ورزش های دوران بارداریقیمت : 4700 تومان

ارایه شده در 5 سی دی + یک هدیه ارزنده جهت اطلاعات بیشتر در مورد ژورنال لباس و لوازم تزیینی کلیک نمایید

ارایه شده در 1 دی وی دی + یک هدیه ارزنده جهت اطلاعات بیشتر در مورد آموزش پیشرفته و نوین آرایشگری کلیک نمایید

 ارایه شده در 2 سی دی  جهت اطلاعات بیشتر در مورد تمرینات ورزشی دوران بارداری 
کلیک نمایید

اس ام اس جدید - اس ام اس عاشقانه - اس ام اس سرکاری - اس ام اس فلسفی - اس ام اس خنده دار - اس ام اس نصفه شبی - اس ام اس عشقولانه تفریحات سالم - مطالب یگانه

بهترین وبلاگ تفریحی و سرگرمی

مکثی بر زندگی

یکشنبه 22 آذر 1388 نویسنده: یگانه |

از خدا میخوام اون لحظه ای که حتی برای یه ثانیه فکر کنیم از هم زده شدیم...رو از من بگیره

اصلا به خاطر این لطفش کل زندگیم رو بگیره

از خدا میخوام بهم صبر بده تا بتونم تحمل کنم اون لحظه ای که زیاد دور نیست و اون به من میگه اشتباهی عاشقت شدم

از خدا میخوام ما رو خوب از هم جدا کنه

هرچند اصلا بهم نچسبیدیم

از خدا میخوام تموم کنیم چون اون میخواد

ولی مواظب اشکام باشه که سیل نشه و عمارت غرورمو بریزه پایین

نکنه بزاره به پاش بیفتم

از خدا میخوام به اون هم صبر بده

و از همه بهتر این که فراموشمون نکنه

از خدا میخوام از عمر من کم کنه و به عمر اون بده تا بتونه به آرزوهاش برسه

از خدا میخوام یکی رو که دیوانه وار عاشق هم باشن و از همه لحاظ به هم بیان و خلاصه خوشبخت خوشبخت بشن رو جلو راهش بزاره

از خدا میخوام اگه زمانی خواستم بخاطر بدیاش نفرینش کنم ...ریشمو بخشکنه

از خدا میخوام کمکش کنه

واسه خودم هم فقط مرگ میخوام

اصلا هیچ چیز دنیا برام جالب تر از مرگ نیست

هر چند واسه با اون بودن نقشه ها ریخته بودم

واسه اون لحظه که پری زندگیش میشم

واسه با گریه ناز کردنام

واسه موضوعهای واسه خندوندنش

واسه رفتن تو جنگل و دور زدن درختا

ولی همش حرف بود و رویا

کاش فقط حرف بود

بدجور داغونم کردی

از خدا میخوام بمیرم

بدون رویا نمیشه زندگی کرد..............

   


میرم و از دور نگاش می کنم و لذت می برم

چهارشنبه 18 آذر 1388 نویسنده: یگانه |

آیا درسته که ما چون کسی رو دوست داریم ،بخواهیم مال ما باشه.بخواهیم با ما باشه ویا قلبش مال ما باشه.بگیم چون من دوسش دارم و همه فکر و ذکرم اونه،خوب حالا اونم باید منو دوست داشته باشه؟!

   من فکرنمی کنم این روش درستی باشه.من این جوریم که اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشم،دوست دارم راحت باشه.بهش خوش بگذره.دوست دارم فکرو خیالش آسوده باشه.با تمام وجودم بهش محبت می کنم.هر چی دارم تا جایی که بتونم به پاش می ریزم و اصلا هم منتظر جبران کردنش نیستم.خوب من وقتی دوسش دارم از این که اون خوشحال باشه و راحت باشه لذت می برم .حالا اگر اون از بودن من لذت نمی بره یا اصلا یه جورایی به هر دلیلی بودن من براش لذت بخش نیست،خوب می رم کنار.می گذارم اون بره و لذت زندگی شو پیدا کنه.بعد من هم می شینم و از دور نگاهش می کنم و از این که اون خوشحاله(با این که شاید با یکی دیگه باشه )خوشحالم.آره ته دلم می گیره،ولی در کل راضییم.

یه سری آدم ها اعتقاد دارند که آدم تا خودش رو دوست نداشته باشه،نمی تونه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه.پس اگه یکی رو برا خودم می خوام به خاطر اینه که اول خودم رو دوست دارم و بعد اون طرفو.

من قبول ندارم. من اول اونو دوست دارم. و بهش محبت می کنم.دلم می خواد راضی باشه.فعلا هم از بودن من راضیه.دوست داره کنارش باشم،پس هستم تا وقتی که دیگه نخواد.اون موقع میرم.بازم دوسش دارم ولی می رم.

میرم و از دور نگاش می کنم و لذت می برم

   


كاش كوچیک می موندم

دوشنبه 18 آبان 1388 نویسنده: یگانه |

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع می شه

هی بزرگ می شیم

بزرگ وبزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گا هی به هم !

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که

نمی دونم توش واقعا تونستم <<بزرگ>>

بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم

کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که

هستم ؟ ... تونستم بعضی عیب هام رو بر طرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو

نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید

فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم ... ولی

یکسال بزرگتر شدم ... اونم خیلی سریع

~~~

قدَم كه بزرگ شد

آرزو ها هم قد علم كردن

بعد نو شدن

كاش،كاش

كاش كوچیک می موندم

تا كسی

دستمو بگیره و

قدم به قدم

راه رفتن

یادم بیاره

   


دلم بزرگه

یکشنبه 26 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

خواستی بیای خونه مون بیا کوچه دلتنگ
یه کوچه قدیمی با آدمای یکرنگ
چند تا خونه که رد شی سمت دلت یه کلبه ست
همسایه مون خورشیده خونه مون رو به قبله ست
روی در چوبی مون نقش یه میش و گرگه
خونه من کوچیکه اما دلم بزرگه
رنجه کنی قدم رو رو چشم من بذارین
گل چیه پیش پاتون شما خود بهارین
پیش شما کی باشم لب از لبم وا کنم
کاشکی نگاتون میشد آیینه پیدا کنم

   


aziz

دوشنبه 20 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

عزیز من! خوش میگذره بدور از یگانه؟ یگانه که داره از دوریه اون نگاه مهربونت میمیره. شاید که تو هم از دوریه من روزی صد  بار نگاه به آسمون میدوزی و آه می کشی. .دیشب بروی ابر خیالاتم نشسته بودم و به مهربونیات فکر می کردم. روی نم نم نگاهم با خیال ناز تو نوشته بودم "ماه من! کجایی؟" هر پسری که از کنارم رد می شه می خواد خودشو بجای تو جا بزنه . می بینی؟!آخه یکی نیست بهشون بگه جیگر یگانه  کجا شما کجا. تفاوت اونا با ماه من، به اندازه ی بلندای حسرته. راستی؟! دوست دارم خوابتو ببینم و بهم بگی میخوام عوض تمام این دلتنگی بغلت كنمو و ببوسمت ... میدونی که یگانه به هوای تو صبح به صبح از خدای عشق اجازه میخواد تا فقط یكبار  شب بتونه توخواب تو رو ببینه! میدونی که یگانه چقدر دوستت داره! پس یه وقتی اونو نذاری و نری ها!! ! مهربونه یگانه بمون! یگانه فدای اون چشمای مهتابی و مثل ماهت بشه عزیز مهربونم. دوستت دارم و میدونم که تو هم دوستم داری.     

   


تنفر

یکشنبه 19 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

امیر جوووووووون سلام
علاقه و محبت شدیدی رو که سابقا" به تو ابراز میکردم
دروغ بوده . چرند بوده . مزخرف بوده . در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشه و هر چی بیشتر میگذره بیشتر تورو میشناسم
وبه دورویی و دروغگویی تو بیشتر پی میبرم .
اینو از صمیم قلب و با تمام وجودم میگم که بالاخره باید
از هم جدا بشیم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم که
با تو باشم . گرچه روزهاست که با همیم ولی
تو همین مدت تونستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و
اگه به اون چیزی كه میخوام برسم تمام عمر
از پشیمانی نخواهم گریخت و اگر چه آشنایی ما پایانش جدایی بود ولی با این جدایی بازهم
خوشبخت خواهم بود . حالا لازمه که بگم :
این موضوع رو هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
که این متن رو الکی نمینویسم و چقدر ناراحت کننده اس که اگر
باز هم بخوای در صدد اشتی با من باشی . ازت میخوام
جواب این متن رو ندی چون جواب تو سراسر
دروغ و تظاهره ولی به ظاهر
محبت آمیزه و من تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار تلخ عشقت رو فراموش کنم چون دیگه اصلا حاضر نیستم
در كنارت بمونم و دوستت داشته باشممممممممممم 

حالا که این نامه رو خوندی و از من متنفر شدی از تو خواهش میکنم که این متنو از اول یه خط در میون بخونی تا به محبت نهفته در قلبم پی ببری .

   


حکایت

دوشنبه 13 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

عزیز من سلام
میخوام حكایتی رو برات نقل كنم كه نا آشنا با اون نیستی . این حكایت رو فقط و فقط جهت یادآوری میگم. حكایتی كه تو خودت خوب از اون آگاهی . این حكایت منه . این حكایت توئه . این حكایت ماست. پس عزیز دل یگانه ... بخوبی گوش كن :
یه روز آدم، عاشق دریا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینشو درید و قلبش رو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.......
خدا دل آدم رو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست این آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو پاره کرد و دلش رو پرت کرد میون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی.......
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی می شد.یه بار دیگه دل آدم رو برداشت و گذاشت سرجاش تو سینش.اما......اما مگه این آدم،آدم می شد؟؟!!!!!
این بار سرش رو که بالا کرد، یه دل که داش هیچی،با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد...........
همه ی اخم و عصبانیت خدا یادش رفت و دوباره پوست سینشو جر داد و دلش رو پرت کرد میون آسمون...دل آدم مثل یه سیب سرخ رفت ورفت تا افتاد تو دامن خدا. نه دیگه..........خدا گفت..........این دل دیگه واسه آدم دل نمیشه........
آدم، چشم به آسمون، رو زمین افتاده بود.
خدا اینبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،یه قفس کشید که دیگه....بسه......
آدم که به خودش اومد،دید ای دل غافل........ چقدر نفس کشیدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده......دست کشید رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید.....یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد....
بعد هی آدم گریه کرد،...روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگین_ خسته و تنها_ رو زمین سفت خدا_ قدم میزد،اشک می ریخت. آدم بیچاره، دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد رو برمیداشت و پرت میکرد طرف خدا تو آسمون تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .........
خلاصه یه روز آدم تصمیم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد.دید خدا زیر پوستش یه میله های محکمی گذاشته.....دلشو دید که طفلی مثه یه گنجشک اون زیر میزد ....
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سینش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. .......اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.............
خدا از اون بالا همه چیز رو نگاه میکرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و زد به آسمون و جنگل و دریا. یهو همون تیکه استخون رو هوا چرخید و چرخید_ رقصید و رقصید _...آسمون رعد و برق زد.....دریا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.....
همون تیکه استخون، یواش یواش شکل گرفت و شد یه فرشته.....یه فرشته با چشای سیاه مثل شب آسمون....با موهای بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلی بزرگ مثل بزرگی دریا.....
اومد جلو و دست کشید رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هیچی نفهمید.هی چشاشو باز وبسته کرد و هی نگاه کرد.....فرشته رو که دید.....با همون یه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... بیشتر از زمانی که عاشق آسمون و جنگل و دریا شده بود.....نه.... خیلی بیشتر.....
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بیاره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمی اومد........باید دو سه تا دیگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سینش، فرشته یواش یواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سینش رو چسبوند به سینه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با یه لبخند رو لباش...
آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش یواش نصف شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خندید...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....
آدم یواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.... اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد....
خدا پرده آسمون رو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت
امروز  چند وقته  كه همون فرشته كنار یگانه نیست... اون اینقدر نازبود كه آدم نه دیگه جنگل میخواست ، نه دریا و نه آسمون و یگانه تا عمر داره غلام این فرشته ی ملكوتیه.
فرشته ی عزیزم ! بهار خوبم ! دوستت دارم.

   


واسه تو

دوشنبه 13 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

واسه تو می خونم ... با تو حرف می زنم ... از نگاه تو می بینم ... با دستهای تو حس می کنم ...
اگه نباشی نه می تونم بخونم ... نه می تونم حرف بزنم ... نه می تونم ببینم ... نه می تونم حس کنم ...
آخه تو همه ی صدا و فکر و چشم و حس منی!
وقتی از تو می گم ... وقتی با تو حرف می زنم ... وقتی تو رو می بینم ... تازه می فهمم که چقدر دنیا قشنگه! تازه می فهمم که دنیا اومدن و زندگی کردن اونقدرها هم بیهوده و بد نیست ...
همیشه با خودم می گفتم چرا دنیا اومدم؟ و خیلی سال بود که این سوال برام بی جواب مونده بود ... اما حالا ... حالا شاید بشه گفت که دنیا اومدم تا تو رو داشته باشم! !
چرا اذیتت می کنم؟ چرا زجرت می دم؟ چرا هیچ وقت تا حالا قهر نکردی؟ چرا سرم داد نزدی؟ وای من باورم نمی شه! مگه می شه یه انسان این همه آرامش داشته باشه؟؟ اما تو که انسان نیستی! تو فرشته ای! از جنس لطیف نور ... نه از خاک زمخت!
تو عمرم هیچ کار خوبی نکردم! همیشه یه بچه ی نا آروم بودم ... هیچ وقت هیچ پسری رو دوست نداشتم ... هیچ وقت به پسر احترام نذاشتم ...       ... هیچ وقت داشته هام برام کافی نبود و فکر می کردم همه در حقم نامردی کردن ... هیچ وقت از دنیا راضی نبودم ... همیشه از خدا به خاطر اینکه منو کشید تو این دنیا طلب داشتم ... هیچ وقت سعی نکردم کسی رو درک کنم ... همیشه با همه جنگ داشتم ... همیشه حق رو به خودم می دادم ...
من بنده خوبی نبودم ... شاید بشه گفت موجود ناسپاسی هم بودم!
پس آخه چرا خدا تو رو به من داد؟ به پاداش کدوم ثوابم؟؟؟ از همینه که می ترسم! من هیچ وقت شایسته ی چنین لطف بزرگی از طرف خدا نبودم! واسه همین می ترسم که این لطف نبوده باشه! واسه همینه که می ترسم نکنه این یه جور عذابه؟ نکنه هنوز اول راهه! نکنه که خدا داره منو تو این عشق غرق می کنه ... نکنه این همه لطف رو داده که تا بهش عادت کردم همه رو ازم بگیره! نکنه خدا داره ریشه های منو تو این خاک سفت می کنه و یهو خاکم رو ازم بگیره!
هنوز باورم نمی شه ... هیچ وقت حتی فکر نمی کردم که اینطوری عاشق بشم ...
وقتی دبستانی بودم و کتاب های عشق و عاشقی رو می خوندم خسته می شدم ... هیچ وقت درکشون نمی کردم! نمی تونستم درک کنم که آدم به خاطر کسی قلبش بزنه! نمی تونستم بفهمم که آدم از دوریه کسی قلبش فشرده می شه! داستانهای اینچنینی برام مسخره بود!  به خاطر کسی نمیتونستم  دلتنگ بشم  تا حدود عشق رو بفهمم!
 
هیچ وقت پسر  رو لایق دوست داشتن نمی دونستم!
وقتی یه کم بزرگتر شدم دیدم همسن و سالهام به راحتی برای بعضی از این موجودات جون می دن ... وقتی بزرگتر شدم ذهنم هم انگار عوض شد! انگار یه جورایی تونستم دوست داشتن رو بفهمم! اونم فقط به خاطر احساسهای بقیه! بازم خودم نتونستم کسی رو دوست داشته باشم! !
اما همکلاسی هام ... دوستام ... وقتی از یه حس عمیق نسبت به یه پسر حرف می زدن دیگه اونقدر ها هم برام غیر قابل درک نبود! انگار ذهن منم تغییر کرده
اما تو ... تو چی بودی؟ از کجا اومدی؟؟ چه جوری رفتی تو دلم؟؟ تویی که از همه پاکتری! تویی که میون این همه زیبارو از همه زیباتری! تویی که بی وفایی رو گناه می دونی!!!!!! تویی که دوست داری همه رو پاک ببینی! آخه مگه فرشته ای مثل تو چه گناهی کرده بود که خدا منو گذاشت تو دامنش؟! چرا اینقدر عذابت دادم؟؟ چرا اذیتت کردم؟؟ خدا بابت این گناهم می خواد منو چه جوری عذاب کنه؟؟؟؟ بهارم! خدا واسه عذابم می خواد تو رو ازم بگیره؟
وقتی به رفتنت ... وقتی به نبودت ... وقتی به برگشتن به زندگیه ی بی بهونه ی قبل فکر می کنم دلم می خواد آتیش بگیرم! حتی از فکر بهش می میرم!
تو اومدی ... خیلی آروم ... خیلی پاک ... خیلی روشن ... اومدی و سایه ی مهروبونیتو رو همه جای زندگیم پهن کردی! اومدی و شدی همه ی زندگیم ... همه ی وجودم! دلیل نفسهام! می دونم که خیلی زجرت دادم ... اما به پاکیت قسم که توی همه ی لحظه ها بعد از خدا ستایشت می کردم!
من لایقت نیستم ... اینو می دونم! اما هیچ کس دیگه ای رو هم لایق تو نمی بینم! تو تکی! همیشه بیتا و یکتا! نمی دونم عاقبت، این همه خوبی تو رو به کجا می کشونه!
می دونم که لایقت نیستم ... اما کاش می شد لیاقتت رو داشته باشم ... کاش می شد لایقت بشم! کاش
.

   


یکی یه دونه

دوشنبه 13 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

سلام یكی یك دونه ی دل بی قرار یگانه
سلام بهار من
امروز داشتم بك گراند صفحه دسكتاپ كامپیوترمو عوض میكردم ... چشمم به عكسی افتاد كه پاییز رو نشون میداد ... تصویری از درختان قد برافراشته ای بود كه با فرا رسیدن فصل خزان تمام برگهاشون روی زمین ریخته و همه جا رو زرد كرده بود ... شاید در نگاه اول منظره ی زیبایی بنظر برسه اما تفسیر من از این عكس چیز دیگه ییه :
بسیاری از عشقها مثل همین درختها می مونند ... قرص و محكم ... استوار و زیبا ... اما همینكه روز موعود فرا میرسه و فصل جدایی نصیبشون میشه پاییز رو در برابر خودشون می بینن ... پاییز فصل جدایی هاس و فراموش كردن زمانی رو كه روزگاری سرسبز بودن و خرامان ... مست عشق و دوست داشتن بودن و نجوای عاشقانه رو در گوش هم می سرودند ... فراموش كردند كه روزگاری شاخه ها و برگهای سرزنده و سرسبز داشتند ... اما هرچه بود فصل خزان رسیده و باید از هم جدا میشدند و برگها یكی یكی از شاخه ها جدا شده و زیر پای رهگذران در حال عبور له میشدند و صدای خش خشی كه بگوش میرسید صدای لوث شدن عشق و عاشقی در زمانه ی امروز بود.
مهربونم ! یكی یكدونه ی سرو دلدادگی من ! تو نه درختی و نه برگ پاییزی ... تو نهالی هستی كه در دلم روییدی و هیچوقت فصل خزان رو نخواهی دید ... و برای همیشه سبز خواهی ماند ... امروز اگرچه نهالی زیبا هستی و همواره در خطر آسیب دیگران می باشی اما بدون كه هر نهالی به واسطه ی یك چوب رشد و نشو و نما پیدا میكنه ... من بمانند اون چوبی هستم كه زیر بال و پرتو گرفتم تا از گزند همه ی خطرات مصون باشی ... این چوب شاید چهره ی كریه و زشتی داشته باشه اما همینكه در كنار این نهال زیباس اون هم زیبا بنظر میرسه ...
با تمام وجود دوستت دارم داداشی ...  باور كن ... باور كن ... دوستت دارمممممممممممممممم.
به امید نگاهت ایستادن
به روی شانه هایت سر نهادن
مرا خوشتر از اینها آرزویی ست
 لبان زیبایت  را بوسه دادن  

   


naz nazi

یکشنبه 12 مهر 1388 نویسنده: یگانه |

به نام خدایی که تو رو آفرید تا همیشه التماسش کنم تا تو رو برام عاشق نگهداره.
سلام
داداشی جان ،  نازنینم ، همه ی آدما وقتی که عشق به دلشون راه پیدا می کنه تابلو بازی در میارن و میان وبلاگ یا سایت راه میندازن ، تا داد بزنن و به همه بگن ما دوتا عاشق همیم همدیگرو دوس داریم ... با هم رازهایی داریم ، حسی تازه به ما دس داده ، حتی از محیط کوچه و دوستان فراتر میرن و میخوان به همه ی دنیا اعلام کنن که آره ما دوتا عاشق شدیم و داریم زندگی رو تجربه می کنیم و میان به وب نویسی می پردازندولی من موقعی اومدم یاهو چت كردم که حس می كردم واقعاً تنهام. بهارم تو باارزش ترین ونزدیک ترین یار و همراز وهمدل ، محبوبترین و به یاد ماندنی ترین انسانی هستی كه به عمرم دیدم. تو اومدی تا همدم تنهاییم وهمنفس آرزوهام باشی. من در طول زندگیم به كسی بدهكار نبودم ونذاشتم منت كسی بر روی دوشم سنگینی كنه ... اما حس میكنم بدجوری به تو مدیونم ... دین عظیمی بر گردن من گذاشتی ... در خودم این توان رو نمیبینم كه این دین رو ادا كنم ... تاوان عشق تو خیلی سنگینه ... ! ناز نازی من ! اگه یه روز خواستی اینارو رو فراموش كنی و اگه خواستی تمام متن این صفحه رو از ذهنت خارج كنی تو رو قسم میدم به هر چی عاشقه كه این جمله رو فقط این جمله رو هرگز فراموش نكن و اون اینكه : من حاضرم هستی و نیستیمو بخاطر تو فنا كنم.
( این جمله ی آخر رو دهها بار بخون )

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


نظرسنجی

    نظرتون در مورد این وب چیه؟





آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


وب های مرتبط با موضوع اس ام اس جدید
دنیای اس ام اس::. اس ام اس گوگل بیست::. اس ام اس خداحافظی و دوری::. اس ام اس رایگان::. فروشگاه دی وی دی
دنیای اس ام اس عاشقانه جدید::. اس ام اس جدید و به روز::. اس ام اس سرکاری جدید::. قشنگترین و جدیدترین اس ام اس ها::. اس ام اس عارفانه و عاشقانه